............
....
رفتم پنج تا شمع روشن کردم..... شمردم یادم افتاد فقط یک آرزو دارم....
شمع هام قطره قطره به پای آرزوم آب شدند..... اما عاشقیهام به یادت نیامد.... نیامدی.... زنگ نزدی... و دستانم سرد شد.....
شمعهام تموم شدند.... و آرزوم حسرتی شد میون حسرتهایی که اونجا با شمعهاشون آب شده بودند...
برگشتم..... مثل شبهای گذشته.... تنها.