جوراب پاره وانگشت آزاد
 
 
 
 
 
 

                آفتابگردان

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

۱۳۸۸/۱۱/٩

روزها

سلام

روزها در گذرند.

روزهایی که به هیچ خاطری نمی مانند.

روزهایی که تنها طول عمرند...

و روزی خواهم پرسید که این روزها چگونه گذشتند...و من جوابی نخواهم داشت...

 

پس به خاطر بسپاریم... شادی پنهان زندگی را...

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۸/٦/۱٠

 

سلام گاهی

اون روزها عشق گاهی بود

غصه گاهی.

اون روزها نگاه بسیار بود...

اشک بسیار.

اون روزها شوق بود...

جاری شدن کلمات بود.

اون روزها شادی به نام غم عشق جاری بود...

تو اون روزها...غفلتها حباب شادی بود....

امروز حسرت اون روزهاست...

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۸/۱/٢۳

گریه

سلام ...

 و من گریه کردم

 و فقط گریه کردم....

گریه کردم.....

....

و گریه کردم و کمی اشک ریختم.

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٧/۱۱/٢٥

نقطه ها

سلام  نقطه.

امروز جمعه نقطه.

فردا شنبه نقطه.

مثل همیشه  نقطه.

 

روزها بر باد نقطه.

عشق نقطه. شادی نقطه.

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٧/٤/۸

 

سلام به شادی

 

گاهی شادی اونقدر بی صدا از کنارت دور میشه که حتی برگشتنش برات عجیبه....

گاهی عادت اونقدر راحت میشه برات که دیگه به شادی فکر نمیکنی....

گاهی حسرت میخوری به عادت شاد بودن....

گاهی فقط گاهی ... فرصت میکنی به حسرت خوردن...

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٧/٤/٢

 

سلام به عادت

وقتی به ننوشتن عادت میکنی.... به خیلی چیزهای دیگه هم میتونی عادت کنی....

زندگی مثل ساعت میمونه....

گاهی زوده....

گاهی دیره.....

گاهی همه عقربه هاش روی هم می‌افته.... گاهی دورن....

فقط پیچ عقربه نداره... که گاهی بکشیش عقب....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٧/٢/۱٦

 

سلام به اردیبهشت

امروز.........  چند سال میگذره؟
سی و هفت سال گذشته....
همیشه روز تولدم حس خاصی دارم... حس جدایی.... حس تنهایی...
حسی که مثبت نیست.... کمی منفی...

اگرچه این روزها کلا حس خوبی ندارم....
گاهی تنها یه فکر کوچیک ... یه حرف کوچیک... اونقدر دورت میکنه.. که فکر میکنی هرگز نزدیک نبودی.... گاهی زندگی اونقدر غرقت میکنه که فکر میکنی زندگی یه عادته....
اونوقت به خودت هم عادت میکنی.... عادت به عادی بودن.... یادم رفته که کی بودم... چی میخواستم..... چی شدم....

وقتی نوشته های قدیمی را میخونم... تعجب میکنم... این خود من بودم؟
چه دور.... چه نزدیک

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٦/۱٢/٩

 

سلام به قصه ها

 ناگهان نگاه میکنی میبینی همه چیز گذشته.... تمام روزهای سخت... روزها تنهایی...
تا نگاه میکنی میبینی مدتهاست که نداشته ها کنارت هستند و تو یادت رفته که روزی حسرت میخوردی برای داشتنشون....
تا نگاه میکنی ..... اشک تو چشمهات جمع میشن....
شادیهای زندگی کم نیستند.... من شادم.
اینجوروقتها بیشتر میترسم... ولی ....ولی ما براشون خیلی رنج کشیدیم...
دروغ نگفتیم... نه به خودمون نه به دیگرون.
از دل اون همه ناامیدی.... از پشت همه اشکهای پشت پلک.... رسیدیم .
قصه ما را کی گفت؟ کی شنید....
همه اون روزها ... همه اون غصه ها .... واقعا میشه گفت که قصه بود...

تمام اون آرزوهای شاد باشی و همیشه عاشق.... خوبه که به خاطرم مونده....

یادم باشه خوب باشم.  

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٦/۱۱/٦

 

سلام به روزهای رفته

روزهایی که رفتند مثل یک رویا میمونند... مثل یه فکر نازک....

خیلی دور.... خیلی نزدیک....

کی بودم.... کی شدم.... چی شدم..؟

کجا بودم... کجا هستم.... ؟

گم بودم.... گم شدم....؟

رها بودم..... حالا درگیر....؟

فراموش کردم... لذت بودن را

حتی لذت بازی ابنبات کوجک در دهان....

لایه های زندگی دارن مدفونم می کنند....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٦/۸/۱٤

 

سلام به قیصر

و شاید بی سلام به یاد قیصر

قیصر عزیز او که نامش با حرف آخر عشق شروع می‌شد ما را تنها گذاشت....

به یاد او تنها همین یک حرف عشق کافی است......

برای احترامش تنها می‌توان شعرهایش را کمی عاشقانه تر خوند....

براستی که میتوانست فقط یک اردیبهشتی باشه.....

چه اسفندها دود کردیم برای تو  ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی

از همین راه.......

و این هم دستور عشقش بود ... 

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد
 

 (دستور زبان عشق)

همیشه با حسرتی عاشقانه یادش خواهم کرد.....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٦/٢/۱٦

 

سلام به ۳۷

امشب آخرین شب ۳۶ سالگیم......

امشب ولی با اون ۳۵ شب آخر فرق داره.....

امشب با آریو آخرین شب را احتمالا تا صبح بیدار هستیم.....

امشب ۳۶ چنین شبی گذشت برای چنین روزی اردیبهشتی.....

امشب به یاد  همه اسفندها که دود شد... 

امشب به یاد شبی که زاده شدم... در چنین شبی... اما امشب در آغوش دارم کسی را که چون من در همین شبهایی که گذشت زاده شد... از عشقی که مسافرانه آمد اما همیشگی شد.....

امشب زیباست... همچون همه شبهای دنیا.........

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٥/۱٠/۱٤

 

سلام - سلام

سنگ صبور محرم دل بود.....

شاید دوباره نوشتم... شاید جایی دیگر شاید زمانی دیگر....

شاید ..... شاید که نه...... چون عاشقی هنوز ادامه دارد....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٥/۱/٢٤

 

سلام

و تنها يک سلام بدون هيچ.... بدون نقطه‌چينهايش.....

و اين يعنی ديگر به دنبال کسی نيستم..... ديگه جستجو نميکنم... که براستی يابنده‌ترين هستم.....

برای او که با من بود.... برای اويی که با تو بود.... و اکنون بی‌ما هستند.... آرزويی جز عاشقی ندارم... همانگونه که برای تو دارم.... و برای خودم.

و برای همگان.... هميشه آرزوي چنين عشقی را برای همه داشتم که اکنون در آغوش دارمش....

عشقی .... نه از عشق آدمی به آدمی....

حرفی ... نه زمينی.....

نگاهی ..... نه به وسعت درياها....

بيشتر....

عشقی ارديبهشتی... که تنها بايد ارديبهشتی باشی... تا بتونی گذرش را بر روی پوست صورتت حس کنی....

عشقی ارديبهشتی..... حرفی ارديبهشتی..... و نگاهی به اون روز ارديهشتی که سرانجام برايم رسيد.....

فردا.

....تمام اسپندها نثارش باد.....

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٥/۱/۱۱

سلام به نوروز

سلام به نوروز

 

سلام به عشق..... سلام به نوروز....
سلام به تو...... سلام به زندگی....

هنوز هستم.... هنوز عاشقانه‌هایم پایانی ندارند.....

برای نوشتن و گفتن فرصتی نیست..... گلایه‌ای هم نیست....

روزهای خوب رسیدن.... روزهای خوب بودن.....

برای گذشته‌هایی که ما را به هم رساند، بسیار شادم... اگرچه بسیار سخت گذشت..... همان روزهای نقطه‌چین....

ترک کردن این خانه سخته... اما به زودی ترک خواهم گفت....

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/۱٠/۳٠

 

سلام به نگاه

وقتی که نگاه میکنم..... میبینم که چقدر تغییر وارد زندگیم شده..... اون روزها جقدر برام دور شده و غریب.... انگار که زندگی میبایست همیشه همینجور میبود.... اگه قبلاٌ نبوده .... چرا؟

کسی بهم گفت که اگه اون روزها بیشتر مینوشتی به این خاطر بود که دردی در سینه داشتی که از غرور زیادت نمیتونستی به کسی بگی... و هیچکس از رازهایت خبر نداشت... پس مینوشتی تا آروم بشی.... این روها دیگه دستانم دیگه روی کیبرد حرف دلم را نمیزنه.... خوبه یا بد نمیدونم.... وقتی که آروم هستی از چی میشه فریاد زد.....
از خیلی چیزها این روزها سرد هستم.... بجز تو....
علیرضا خیلی عوض شده..... روزهای نه خیلی دور گفته بودم که احساس میکنم درمرز عبود هستم... عبور از رورانی به دوران دیگر.... امنون در دورانی هستم که با حضور تو برایم شکل گرفته. تو نقش اصلی این روزها هستی..... هنوز یادت هست که برای برگشتنت چند شمع روشن کردم؟
برای بودنت و موندنت چند شمع دیگر روشن کنم؟ کدوم پروانه را به آتش این عشق بسوزونم؟
اما تو باور نکن..... که من روزی سرد باشم..... که من هم شمع هستم و هم پروانه.... تو جان این پروانه هستی و شعله این شمع....
تا وقتی که هستی ..... بوی زندگی هست.... بوی عشق..... بوی عاشقی.... بوی سین، الف، ر ... و باز هم الف.....
نگاهم از اون دوردستها به تو رسیده.... و به تو تموم میشه....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٩/۱۱

 

سلام......
به کی سلام کنم...
باید اول به تو سلام کرد.....
سلام.

سلام بدون هیچ نقطه چینی....
نقطه چینهایم با حضور تو شدند نقطه.

این روزها را چقدر دوست دارم.... نزدیک و نزدیک تر شدن تو.... به تو .... از تو.....
روزهایی پس از روزهای تنهایی.... روزهای خوب زندگی بی آنکه نگران رفتن باشی.... بی آنکه فکر دیگری کنی... بی آنکه شک داشته باشی.... روزهای یقین.....

روزهای سختی که گذشت.... روزهایی که با نگرانی گذشت...... تمام انرژیم را گرفته اند انگار.... و این روزها گو شه ای نشسته ام و همچون گربه ای نوازش میشوم.... چشمانم را که میبندم نو.ازش دستی ... حس خوب زندگی را برایم القا میکند.....

اکنون نگرانیهایم از جنس دیگری است..... نگرانیهای شیرین زندگی اند..... شیرینی با تو بودن... در کنار من بودنت را دوست دارم......
صدای زندگی را میشنوی؟



پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٩/٤

 

چنين کنند با عاشقان....

گفتی دوستت دارم و رفتی.من حيرت کردم .از دور سايه هايی غريب می آمداز جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهايی و شايد عشق... با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت ... گفتم عشق را نمی خواهم ... ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه که بود و گم شدم... و اين ها پيش از قصه لبخند تو بود ....

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه و اندوه ... از پاره ابرهای هجر،باران شوق می باريدو اين تکه گوشت افتاده در قفس قفسه سينه ام را آتش ميزد ... و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حيرت می کردند و اين وقتی بود که هنوز دست هايت انگشتانم را نبوييده بودند ...  

چيزی درونم فرياد می کشيد.چيزی شعله ور می شد .شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود ... من نيست شده بودم ...و اين هنوز پيش از قصه نگاه تو بود ...

فرشته ای پر کشيد تا نزديک تر آيد و در شهود با ما انباز شود .من به خاک افتادم ... ناخنهایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشيدی . گفتی : "برخيز ! "گفتم : "نتوانم."بعد نا گهان چشم هايت تابيدند و من تاب از کف دادم ... مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود . بعد تو اشک هايم را از گونه هايم ستردی . من گويی در چيزی فرو می رفتم .گفتم :"اين چيست ؟" گفتی: "اندوه! اندوه! "بعد فروتر رفتم ...

ديگر حالی نبود.عاشقی نبود.عشقی نبود.فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی.... بعد تو لبخندی زدی و گفتی : "چنين کنند با عاشقان."

-چند روايت معتبر؛ مصطفی مستور 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/۸/٢۳

 

برای بار دوم ....

هر شب که می خواهم بخوابم ،می گويم

صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ

وانمود می کنم

هيچ دلتنگ نبوده ام

صبح که بيدار می شوم ،می گويم

شب،با چمدانی بزرگ می آيد

و ديگر

نمی رود ...

برای اين همه عاشقی ... صبوری ... و تحمل کردنت ............ تا هميشه ... 

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/۸/٧

 

سلام به مرد

گاهی یادم میره که من هم آدم هستم.... گاهی همه یادشون میره انگار....
گاهی تو هم یادت میره عشق و غرور علیرضا را.....
گاهی اینوقتها احساس تنهایی میکنم....
گاهی ... فقط گاهی.

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٧/٢٩

 

تو را دوست دارم .... چون نان و نمک ....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٧/٢٤

 

....

می آيم ، می آيم ، می آيم

با گيسويم :ادامه بوهای زير خاک

با چشم هايم:تجربه های غليظ تاريکی

با بوته ها که چيده ام از آن سوی ديوار

می آيم ، می آيم ، می آيم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه ، به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

درآستانه پر عشق ايستاده

سلامی دوباره خواهم داد ....

 

با تو هستم ... می مانم ... تا هميشه ....

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٧/٢۱

 

سلام.... به او

این روزها .... لابلای زندگی گم هستم.... نه خودم . نه تو . نه هیچ کسی نیست که پیدام بکنه....
این روزها فقط از شنیدن صدات خیالم راحت میشه که هستی..... نیستم که ببینمت.. نه تو را و نه خودم را.... از ظاهرم میشه فهمید....

این روزها لابلای زندگی گم شده ... حضورش تلنگری است به ما که همدیگر را فراموش نکنیم.... وظیفه ای داشت.... شاید نزدیک کردن ما به هم.... فراموش که نکردیم... شاید غفلت از هم.. شاید .....
شاید فقط غفلت من...
من این روزها نیاز دارم به تجات از لابلای فراموشی هام.... به حضور بیشتر تو .... به .....
او روزی دوباره خواهد آمد.... با آغوشی باز به استقبالش خواهیم رفت... روزی که مثل این روزها نباشه... روزی که....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٧/٧

 

ُسلام به لاو

میدونی که هنوز هم آی لاو یوی من هستی.....
با هر تصمیمی که بگیری.....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٧/٦

 

سلام به مهر

این روزها تو تنها چیزی هستی که در یادم هستی.....
تنها کسی هستی که برایت وقت می گذارم اگرچه بسیار اندک......

این نبودنها از آرامشی است که تو به من هدیه کردی...... ارامشی به من انگیزه داده.....
میدونی که چقدر خسته ام و خوب میدونی که تا این موقع شب بیدار موندنم چه معنی داره.....

هنوز هم بهت میگم.... حتی در شرایط بدتر از این.....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٧/٦

 

....

اين بار هم وقتی که بيشتر از هميشه به بودنت کنارم احتياج دارم، تو نيستی ... تو اين روزهای سخت ... روزهای ترديد و وسوسه .... روزای فکرهای هر چه باداباد و پشت پا زدن به همه حرف ها و نگاه ها ... روزای سخت تصميمی که نمی خوای، اما مجبوری ... روزهايی که بايد برام پر از حس لطيف زندگی باشه و نيست .... روزهايی که می دونم يه روز براشون حسرت می خورم ... تو نيستی .... باز هم نيستی ... می دونم که نبودنت اين بار خيلی فرق می کنه ... می دونم که دلت با منه اما ....

 اين روز ها حتی شنيدن صدای تو هم چيزی در حد يک احوالپرسی ساده ست که نمی توانی حتی عجله ات را برای رفتن پشت آن پنهان کنی ... و زمانی که هستی ،آنقدر خسته ای که ....  

اين روزها تلخم و سرد و خسته ... می دانم ... انقدر رنجورم و حساس که حتی تاب شنيدن دوستت دارم های دوست داشتنی ات را هم ندارم ... برای لحظه ای  می خندم و ديوانگی می کنم ... لحظه ای ديگر اين بغض بی قرار لعنتی امانم نمی دهد و اشک ...

مرهمی نيست ... محرمی نيست ...تنهايم ... بی انصافانه تنهايم ....   پيش از آنکه دير تر شود ... پيش از آنکه غرق تر شوم ... چيزی بگو ... کاری بکن ...

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٧/٥

 

....

فالت را به من بده

تا از دستت بگويم :

در اتفاقی که می افتد

زمان تکه تکه می شود

و تنی که رو به روی تو

در تو به توی نقش ها گرفتار است

                                           خوب می داند

قسمتش آخر

تلخی اين فنجان است و باز

می خواهد در نقش و نگار دستانت

                                            ته نشين شود .*

*گراناز موسوی

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٦/٢٧

 

...

تمام نوشته ها و کتاب ها و شعرهايم را زير و رو کردم تا چيزی بنويسم  برای احساسی که در من جوانه زده .... چيزی برای از تو گفتن .... از عشق گفتن .... گفتن ... گفتن ... گفتن ......... گفتن از زنی که در من هياهو می کند... شعر می گويد ... ميرقصد... گريه می کند ... آواز می خواند .... سبز می شود ... فرياد ميکشد ... نوازش می کند ... عاشق می شود ... بغض می کند ... باران می شود ... می زايد ... مادر می شود ... لالايی می خواند ... می بوسد ... گم می شود ... و باز پيدا می شود انگار برای هميشه ....

نمی دانم ... شايد که جنسش از عشق نباشد  اين هياهوی زنانه درونم  ... نه ! عشق نمی تواند باشد .... مهر ... مهری از جنس اردی بهشت لا يزال  شايد ! نميدانم ... چه می تواند باشد اين بی قراری ام ... پرسه زدن های مدام تو در ذهنم ... پر شدن های از تو و با تو ... بی تابی روياهايم زمانی که در آغوشت نداری ام .... لذت بوسيدنت در کوچه و خيابان ... در امتداد نگاه هزاز هزار چشم .... انتظار هر لحظه شنيدن صدای تو ....بوييدن هزار باره روسری ای که عطر مردانه تو بر آن مانده ... حس گرم دستهايت روی بی تابی پوست منتظرم ... آرامش چشم دوختن به نگاهی که پرم می کند از حسی غريب ... گم شدن ... گم شدن .... گم شدن ... گم شدن در تو ... در حس تو ... در نگاه تو .... 

و باز تو رفته ای ...و من اينجا هستم ... با روسری در مشتم ... می بويم ... می بويم ... می بويم ... آنقدر که پر شوم .... و هياهو ها باز در من ..............

................

 در من باش تا هميشه ...

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٦/٢۱

 

سلام به نگاه

نتونستی نگاهت را ازم دریغ کنی.......
به همون نگاه... به همون حرفهایی که زده نشد....


.........................
..........
.................
........................

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٦/۱٥

 

سلام به عشق

.......

یه وقتایی اونقدر عاشقی اما دور..... که میترسی یه وقت نرسی....
....

یه وقتایی خیلی بیشتر عاشقی..... در آغوشته .... اما باز میترسی....

هنوز هم حرفام زیاده.....


پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٦/۱۳

 

سلام به آرامش

..........

وقتی هنوز بسیار جوان تر بودم.... در رویاهای جوانی مردی را میدیدم که در خانه ای زندگی میکند با دکوراسیونی متفاوت .... شاید پست مدرن بود نگاهم...... با صندلی های چوبی قدیمی.... شاید منظورم همون صندلی های لهستانی بود.... با کودکانی که در اتاق کناری به خواب رفته اند.... با مادری که آنها را خواب میکند..... و من را.

من باعث شدم که تو چنین درگیر بشی..... این همه استرس به خاطر من بوده شاید.... اما ایمان دارم که در پس این بحران... آرمشی نهفته که بوی آن را از همین حالا حس میکنم..... در اوج این طوفان بوی خوش آرامش ساحل میاد..... آرمشی که ما را با خود به رویاهایمان خواهد برد....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٦/۱۱

 

سلام به سفر...

....

باید میرفتم سفر... رفتم.
بی تو .... با یاد تو.
در طول رسیدن تمام خاطرات با تو بودن همسفرم بود.

تو نبودی... صدای پایت مرا به سوی تو کشونده بود....
مسافر بودم.... در سفر به رسیدن به تو.... با اندکی امید.

شدیم همسفر یک سفر.

سفری رویایی..... سفری بی تصمیم. سفری به رویاهایی که دوستشون داشتیم.

شدیم همسفر آرزوهایی که ته دلهامون مونده بود.

سیگاری که در خلوت دود شد.... لحظه رسیدن ما را علامت داد... همچون دود آتش سرخپوستان....

مسافرانی بودیم که در سفر به هم رسیدیم.....

این رسیدن را با اشک و بوسه جشن گرفتیم....

.... و باز همسفر رویاهامون شدیم.... رویای فردا...


سفری با تو... در کنار تو...... از شهری به شهری.... ما از هفت شهر عشق گذشتیم ......
از تردید تا به ایمان .....
از کلبه ته جنگل تا به گم شدن در مه عاشقی....

در طول رسیدن .... با تو ... با عشق رسیدن به تو همسفر بودم.


این سفر جز رویایی عاشقانه چیزی نبود......

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٦/٥

 

.....
..........
میشنوی؟

صدای قلبم را میشنوی با ضرب آهنگ قدمهات یکی شده؟.....

تا رسیدنت چند قدم مونده؟

.............
.....................

میبینی؟

در نگاهم عاشقی را میبینی؟

این شادی نگاهم را تا به کی خواهی دید...؟
....
......


پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/۳۱

 

.........

............

* - پرواز را به خاطر بسپار ... پرنده مردنی ست ... ! مسافر، فقط يک مسافر بود... مسافر هميشه در حال سفره ... هميشه دلش به رفتنه ... مسافر هيج جايی بند نمی شه ،هیچ جایی آروم نمی گیره ، همیشه هوای رفتن داره ، حتی اگر دلش بمونه ، خودش ميره ! میره ، حتی اگر عشق تو چشاش پرپر بزنه و بغض تو گلوش ... میره حتی اگر بدونه که داره مرد همیشه روياهاشو ميذاره و ميره ! حتی اگر بدونه که یه عمر حسرت بودنشو می خوره ... حتی اگر بدونه دیگه هیچ آغوشی به آرامش آغوش عزیزش پیدا نمی کنه ... حتی اگر بدونه .... می پرسی پس چرا داره میره ؟؟ چون مسافره .... اگر بمونه دیگه مسافری نیست که عاشقونه زندگی کنه ... عشق بورزه ... و بتونه رویاهای مردی رو به واقعیت بنشونه که می دونه تمام عمر یه جایی گوشه دلش می مونه ! فقط کاش وقت رفتن مسافرتو بدرقه می کردی ،با کاسه ای آّب شاید ...

* - یه چیزایی هست که جاودانه می شه ... برای من ، اینجا ، یه گوشه ای از دلم ، تو خاطرم ، ذهنم ، یادم .... برای من جاودانه ست ... همیشه می مونه ... همیشه هست ... اما می خوام بذارمشون اینجا تا شاید اگر یه روزی نبودم ، اینجا تو این صفحه سبزی که خودتم خوب می دونی که برام یه جورایی مقدسه ، برای همیشه بمونن .... اینا هیچ وقت از یادم نمیره ...

* - ... قهوه های جناغ که همیشه اول از همه جا به اونجا سر میزدیم و آخرشم تعطیل شد ... تئاتر شهر با اون حس عجیبش که می دونم دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه ... سرماخوردگی سخت من و دکتری که بردیم و.... آمپول هایی که از روی خجالت تو زدم و تو باورت نی شد که من واقعا از آمپول زدن می ترسیدم ... مراقبت های تو وقتی که اون همه تنها بودم ... آب میوه های توچال ... اسکان با اون میز دو نفره ای که همیشه مال من و تو بود ... هی بالا و پایین رفتن های ونک تا تجریش... و خرید کردن های دو نفره شهروند ... و همیشه همه راه های من به جایی ختم می شد که تو بودی ...مگه میشه تمام اون لحظه های عاشقونه رو تو این خط ها جا داد ؟.... یه چیزایی برای همیشه گوشه قلب من میمونه و تو ... یه حرفایی گفتنی نیست ... شنیدنی نیست ... یه چیزایی رو فقط باید احساس کرد ... نمی خواستم یک بار دیگه تاریخ تکرار شه ... قبل از اینکه خیلی دیر بشه رفتم

.......

............ ميدونی اين پيغاماتو چند بار تا حالا خوندم.... يادم نيست... خوندنش چه راحت گونه هامو خيس ميکنه....

هنوز اگه بخواهی بهت ميگم....

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/۳۱

 

............
....

رفتم پنج تا شمع روشن کردم..... شمردم یادم افتاد فقط یک آرزو دارم....

شمع هام قطره قطره به پای آرزوم آب شدند..... اما عاشقیهام به یادت نیامد.... نیامدی.... زنگ نزدی... و دستانم سرد شد.....

شمعهام تموم شدند.... و آرزوم حسرتی شد میون حسرتهایی که اونجا با شمعهاشون آب شده بودند...

برگشتم.....  مثل شبهای گذشته.... تنها.

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢٩

 

..........................................

............

کاش برای آزمودن فرصتی داشتیم.....
اما هیچکدام از ما دیگر فرصتی برای خطا کردن نداریم....
خواستم که آخرین انتخابم باشی....
وبودی.

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢۸

 

..........
....
از صبح تا ظهر ....

از ظهر تا وقت غروب .....

از غروب تا وقتی که شب بشه......

کاش اقلاٌ شبها تو خوابم نبودی.... تو خواب 5 بار بهم زنگ ردی..... خاطرت هست؟

از سر شب تا اذون صبح ... همون موقع که خورشید با خاطره هام طلوع میکنه....

.....

تا غروب خاطره هات .... چقدر باید صبر کنم........؟ با یاد هر خاطره قلبم از سینه میخواهد جدا بشه.... کاش خاطره ها نبودند.....

کاش هرزه گردی بودم در خیابان....

کاش میخوارگی را بلد بودم....

کاش....

کاش کلید قلبم را به چاه میانداختم تا تو هرگز پیداش نکنی....

کاش اینگونه غرق احساس نبودم....

کاش پیش از اینکه دیر بشه ...
.....

کاش اینگونه نمیباختم به یک تجسم خوشبختی......



پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢۸

 

..........

.........
از ترس میگی؟ از خالی شدن؟
از خالی شدن ته دلم برات بگم؟ از ترسی که داشتم که دیگه لازم نیست بگم؟ همون ترس اول.... ترس از عاشق شدن... از دل بستن... ترس از تو.... یادت هست.... برای یه همچین روزی ... از ترس امروز...
از اینکه امروز اینجوری خالی نباشم... گفتم که نمی خواهم کسی وارد زندگیم بشه... تو شدی...
و امروز من اینجام... بی تو.... و من تهی از زندگی.... با یه بار سنگین روی سینم... که بعیده بتونم تحمل کنم....

میگی شاید نتونی عاشقی کنی؟ شاید؟
تو همه عشق منو ازم گرفتی... همه عاشقی کردنم با تو تموم شد... می فهمی... علیرضا را جدا کردی از خودش.... دیگه علیرضا پیوسته نیست.....
تو خودت خودتو محکوم میکنی....؟ منو کی محکوم کرد؟ به چه جرمی؟ خودتو محکوم کردی و تمام؟ تموم شد... رها....؟ نهایت چند روز گیج خواهی بود و بعدش؟ برای من 3 سال.. .4 سال... بعدش دیگه فرصتی هست که دوباره آغاز کنم...؟ خودت میدونی که نه.....

تو نقش بازی میکنی؟ میتونی لبخند بزنی؟ میتونی دست کسی را به دست بگیری؟ من چی؟


فکر میکنی غرورم را فراموش کردم؟ غرورم را له کردی.....

اینها که میگم محاکمه تو نیست.... برای اولین بار میگم... بازی سرنوشت هم نیست....
این خواست تو است.
تاوانش را برات نمیدونم.... و این تاوانی که میکشم برای چیست را هم نمی دونم.....

باور نداشتم که برام چیزی بنویسی.... مثل باور نکردن شنیدن دوباره صدای زنگت.... نمیدونم چرا این روزها صدای زنگت را زیاد میشنوم اما نه از دستگاه خودم... که از گوشی دیگران... و با هر بار شنیدنش دلم میریزه پائین.... یادم میندازه با تمام بی مهریت.... باز هم دلم می خواهد که برگردی....
ممنون؟ یعنی برم دنبال زندگیم...؟ به همین سادگی؟ و من بگم خواهش میکنم... قابل نداشت؟
.....
........
...

اگه اینجا مینویسم.... چون خیلی حرف روی دلم هست که باید بگم.... اگرچه همه حرفام نیست.... فقط اندکی. هم اینکه به اینجا وابستگی خاصی دارم.... این کلبه آشنایی ماست....

کاش حرفی میزدی که دلم آروم بشه نه اینکه فقط گونه ام را خیس کنه.... اگرچه این روزها زیاد خیس میشه....

این حرفها از سر دلتنگی نیست..... از سر یه عشق کودکانه نیست..... صحبت از زندگی کردنه.... از چگونه زندگی کردن...

تنهایی یه مرد برای هیچکس مهم نیست..... این دل من بود که ارزشی نداشت......؟

بگم هنوز دوستت دارم... برمیگردی؟ ......... به هرچه باداباد؟






پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢٧

 

بارها و بارها اومدم تا چيزی برات بنويسم، اما نتونستم ... انقدر پر بودم و هستم که می ترسم از خالی شدن ... هيچ شدن ... تمام شدن ...

همه چيز از ترس شروع شد... هميشه ترسيدم ... اين بار هم ... شايد حق با تو باشه ... شايد اونقدر عاشق نبودم که بتونم وايسم و مقاومت کنم ... شايد ديگه هيچ وقت نتونم عاشقی کنم  ...

امروز اينجا تو دادگاه محاکمه ی خودم ايستادم و محکوم شدم به اينکه برای هميشه بدون عشق زندگی کنم ...

اين روزها هيچ خوب نيستم ... حوصله هيچ کس و هيچ چيزی رو ندارم ...هيچ تعلقی ندارم ... غريبی می کنم انگار با همه چيز .... هستم و نيستم ... می بينم و نمی بينم...می شنوم و نمی فهمم ...پر می شوم برای لحظه ای و باز تا انتهای خالی شدن می روم ...  هيچ ميلی در من نيست ... انگار زندگی جايی تمام شده ... شايد  کنار در با همان بوسه آخر روی پيشانی ام ....

اين روزها حکايت حال من ،حکايت ترديد است و سرگيجه ای مدام ... و  نقش بازی کردن ابلهانه ای که لحظه لحظه اش را تاوانی ميدانم که ....

 از فراموشی غرورت نگو که مرا همان  جادوی غرورت به سوی تو کشاند.... غروری که حتی در رها ترين لحظات با تو بود ... 

حرفی برای گفتن ندارم که ندانی اش ... برای تمام  آن لحظه های زيبا و تجربه های ناب ممنونم ....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢٧

 


............
........


به کجا خواهی رفت....؟ به شهری دور؟
به کجا روم؟ ...... به شهری دور؟ با صبر ایوب؟
.....
..........
........

مهر سکوت بر دلم را به یاد داری؟
همون که با سر صبر بازش کردی...... لایه به لایه خاکهایش را زدودی.....؟... تا به لایه آخر.....
اکنون نوبت به دیگری است..... ؟
به خاطر دارم که گفتی چیزی کم نداره ... يعنی قفلی به دل هم نداره؟

....

حالا من هم از غم چیزی کم ندارم..... تنها یادگاری است که در سکوتم همرازم میشه.....



پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢٦

 

.....

.......
امروز یادم افتاد که همیشه به غرورم زندگی کردم..... به دلی که به دست هرکس نسپردمش....
برای همینه که این روزها زندگی از یادم رفته ؟

...............
غرورم مرهم این دل..... برای غرورم فکری بکن.....


پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢٥

 

...............


به داد غرورم برسم یا به فریاد دلم......

..........

سرشارم از نوشتن ... لبریز تنهایی....

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢۳

 

......
........
 چقدر سلام بر روی لبانم ..... اما بی جواب.....
چه ساده بود..... سلامی که توش ترس بود......
چه ترسی بود تو  خداحافظی کردن..... بیش از اون برای تو یقین رفتن.... برای من تردید ....

تو این تردید و یقین.... فروغ دستانش را در باغچه می کارد  ... قیصر از خداحافظی مینالد....
انگار درد مشترک هميشه بوده....

....خداحافظ

باور نمی‌کنم
که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام
                        دل برکنم

تا لحظه لحظه در دل دريای دور
امواج بی‌کران دقايق را
                               پارو زنم! 

....(قيصر)

 

 

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢٢

 

.....

......

حسرت



آرزوها خاك می شوند و،

خاك ها گل...



گل های نورسته را ببوئيم

بوی خيس

آرزوهای بر باد رفته را دارند... (نوذر)

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢۱

 

.....

این روزها تنهایی هایم به وبلاگم هم سرایت کرده....

گفت.... سلام.
- ...... سلام.

گفت.... چه آشناست حرفات.
- ........ زندگی تکرار حرفهاست.

گفت...... دلت کو؟
- .... ندارم.

گفت....... داری.... بزار با دستام گرمش کنم.
- .......

-.....
-..........

- اون سردی نگاهت کم شده.....
- عاشقی داره برام تکرار میشه..... من ترس دارم.

-......
-......... اگه دستام دوباره سرد بشه چی؟

-......
-........ بمونیم پیش هم؟

- دستام سرد شده...
- بزارشون روی دلم....

- خداحافظ.
- ....... کاش سلامت را جواب نمی دادم.

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/۱٩

 

.......


احساس بدی دارم.... احساس کسی که همه چیزشو باخته....
سه سال و نیم پیش وقتی که از توی محضر می اومدم بیرون اینطور نبودم... اونروز مهر جدایی خورد تو شناسنامه ام... امروز خورده روی دلم..... دلم بد جوری شکسته.....
دلم را سه سال تو اندورونی نگهش داشتم تا همه زخماش خوب بشه.. هم اینکه کسی باز نشکندش.... امروز اونقدر بد شکسته که دیگه.... امروز هم غرورم شکسته شده و هم دلم.....
دوتاچیزی که بهشون مینازیدم....امروز هیچ نیستم....
اونقدر که دیگه حتی دلم به گلایه نیست..... خواستم بگم.... اما حرف آخر فقط سکوت بود.....
دیگه جایی برای حرفی نمونده..... اونقدر ارزون فروخته شدم که .......
......
نه... من چیزی را نباید ببخشم.... نمیدونم اگه من در چنین موقغیتی قرار میگرفتم چه عکس العملی داشتم.... شاید من هم سکوت میکردم تا بقیه برام تصمیم بگیرن... تا هر اتفاقی را به اونها نسبت بدم... امروز در جایگاه دیگری هستم..... تنها.... دستخوش یک بازی.... کاش نمیدونستم که چرا رفت... کاش برام همیشه سئوال میموند.... کاش نمیدونستم.... کاش غرورم شکسته نمی شد...

یه چیزهایی هست که برای آدم میشه حسرت...اگرچه خیلی ساده.... اما.....
شاید دارم تاوان میدم..... کی .... کجا.... کدوم دلو شکستم؟ کجا ارزون فروختم؟......

اگرچه هنوز باور نکردم...... هنوز باورش برام سخته.... اما باید باور کنم... از اشکهایی که زیاد میان سراغم.... حتی پشت فرمون... از خوابی که نمیاد سراغم.... دستی که تنها موند.... سری که بی شونه موند..... پیراهنی که...

دیگه کی... کجا....... این صبر و حسرت کی تموم میشه....
داشتن خانواده.... کودکی که از دوشت بالا بره ..... دستی که نوازشت کنه..... قلبی که برات بتپه... کسی که دوستت داشته باشه... چیزای زیادی بود؟

ااینها همه حکایت همیشگی هستند جکایتهای تکراری ... حدیث رفتن انگار هیچوقت تموم نمیشه.......... اما شکستن این دل....حکایتی نیست که بتونه تکرار بشه... دیگه اجازه نمیدم .... حتی اگه حسرت اون کودک.... به بوسه ای با مرگ ختم بشه....

اولین بوسه را بخاطر داری.... به پیشونی... کنار درب ... موقع رفتن........ و آخرین بوسه هم....


پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/۱٥

 

...............


......

برو... رها باش و آسوده.... اون کاری را بکن که دلت میگه.... اگرچه نباید اسیر دل شد.... اما گاهی بهش گوش کن.... گاهی درست میگه.... دوستی ها میتونند پابرجا بمونند...

عاشقی را اسطوره میکنیم لابلای زندگی ازش یاد میکنیم.....

یه تیکه از قلبم مال تو... یادگاری از من....

کاش اونقدر بزرگ شده باشیم که بشه منطقی بود و تحمل کرد.....


کاش آسمون دلامون.... گونه هامونو خیس نکنه....
....
...........
.

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/۱٤

 


.....
..........

نه... این خودفروشی نیست......
عاشقی یه حرفه.... زندگی حرف دیگری.....
وقتی که تردیدی هست.... یعنی از آینده میترسی... این ترس رنگ زندگی را عوض میکنه....

راستی عاشقی چه رنگیه....

برو ..... آزاد باش.... رها...... علیرضا مرد تنهایی هاست...... خوب میدونم که چجوری میشه باهاش کنار اومد....

مرسی از همه چیز......

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/۸

 


.....
...... چقدر دلم تنگه برات....
....
....





پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/۸

 

.......


چه سخت میگذره این روزها بی تو......

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٥

 

سلام به اشک



اومدم بگم که يادت باشه اين تو بودی که رفتی.... اما پيغامهای قبليت...
....
.....
خواستم بگم که تو رفتی ...... مثل هميشه که من تنها ميمونم... باز تو کامل تر گفتی...
خواستم بگم که مثل ندا .... اين تو بودی که رفتی .... اما .... خواستم بگم شايد که من همسفر خوبی نبودم... شايد هيچوقت نبودم... و شايد هيچوقت همسفر خوبی نباشم....


من اومدم که مشکل تو را حل کنم.... خواستم زندگيم جای ديگه تکرار نشه... بهت گفتم که زندگی ارزش خيلی چيزها را داره.... بيطرفانه ترغيبت کردم که بمونی.... اما تو دور شده بودی.... ازت دور شدم که راحت باشی.... اما تو جدا شدی.... تو هم تنها شدی.... اونوقت تونستی بفهمی که تنهايی بعد از جدايی چقدر سخته... اصلا معنيش چيه.... شديم همدرد... شدم همرازت... شدی مسافرم... شديم همسفر... بدون اينکه بفهميم کی و کجا.....


مدتها بود که اشک گونه هامو نوازش نکرده بود.... هيچوقت کسی گونه‌های خيسمو نوازش نکرده بود.... دستهای تو اونشب قطره قطره آب شدنم را لمس کرد....
اگه اينجا را نميخوندی .... ميگفتم که چه حالی دارم... برات ميگفتم که امروز اون قطره‌های اشکت... تو سکوتی که تحملش برام سخت بود... برات ميگفتم که چقدر دلم می‌خواست اشکاتو با انگشتام پاک کنم و .... چقدر حرف داشتی که نتونستی بزنی... اما من شنيدم.... اگه ۵ سال پيش بود... اگه ۳۴ ساله نبودم شايد برميگشتم و باز ميرفتيم جناغ شايد که باز کرده باشه... هيچ ميدونی که روزهای آخر برنامه داشتم که بريم کافه نادری.؟ مصادف شد با رفتن مامان و بابا... وگرنه پنجشنبه پيش را خالی کرده بودم که چند ساعتی اونجا باشيم...
اما تو از موندن ترسيدی... مثل ندا.... شايد لازمه که يه چيزهايی را باور کنم... حتی اينکه هرگز کودکم را به آغوش نخواهم گرفت.... و اينکه هرگز شايسته نيستم تا خانه‌ای داشته باشم که شب کسی به انتظارم باشه....


چقدر حرف نگفته دارم و تو بيشترشو ميدونی..... کاش ميتونستم کمی داد بزنم... اما حيف که هيچ گوش محرمی نيست....


کاش نمی‌اومدی که حالا بری.... کاش ديگه هيجوقت... با هيچکس همراز نشم.... کاش تنهايی آزارم نمی‌داد.... کاش معنی عاشقی عوض ميشد.... کاش مسافر هيچوقت منتظری نداشت.... هيچوقت سفر شروع نمی‌شد.... کاش غرور معنی ديگری داشت....


رفتنت را حس کرده بودم.... اما.... اما راست ميگی... يه حرفهای گفتنی نيست.... شنيدنی نيست.... بايد حسشون کرد.... و تو هميشه منو خوب حس کردی...
اگه خواستی هنوز هم ميتونی اینجا بنويسی... رمز منو که ميدونی؟
برای من نوشتن ديگه کار ساده‌ای نيست...


ديگه هرگز به ... عشق.... به غرور.... به اشک ... به شاد بودن .... و .... ديگه هرگز سلام نخواهم کرد....


پيام هاي ديگران ()

جوراب پاره وانگشت آزاد
آزاده - داداشی و من

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

آزاده - داداشی و من
ابر اردیبهشتی

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

ابر اردیبهشتی
غزل بانوی ازدیبهشتی

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

غزل بانوی ازدیبهشتی


امکانات

لوگوي وبلاگ شما

 

حضور و غياب:


وبلاگ دوستان

افراد آنلاين: نفر