حلقه که تشکیل میشه این بطری لعنتی شروع میکنه به چرخیدن. میگه بگو... اما من نقاب باز چرا هراس دارم از این چرخش؟ میشه مثل همه زندگیم یه نقاب بزارم و تموم . اما این حلقه نقابهای منو ازم گرفته و من دارم با آخرین نقابم بازی جدیدی میکنم.... میزارم... برمیدارم.... بطری میچرخه و من حالا این نگاه حلقه را میشناسم.... من بی نقاب اما حالم خوب نیست.... حالم خوب نیست چون بی نقاب بلد نیستم راه برم... بطری میچرخه و یادم میندازه که یه روز خودت خواستی انگ خوب بودن را ازت بردارن... و من تا آخرش رفتم.... به قول عباس من استاد این کارم که تا آخر هرچیزی برم..... اما تو این حلقه زندگی فقط صفر یا صد نیست.... یه سری عدد جدید کشف کردم.... بطری چرخید و نوبت به من رسید حالا دارم یاد میگیرم که خودم باشم ... بی نقاب... باید تو این حلقه بمونم.... نه لزوما حضور فیزیکی که ریشه های این حلقه مجازین و حالا به هر دلیل .... این رابطه ها دارند شکل درست تری به خودشون میگیرن... بطری میچرخه و این رابطه ها هستند که دارند به هم میپیچند و رشد میکنند... دارن کامل میشن... و من جرات میکنم و خودمو رها میکنم وسط این حلقه... میخوام یکی بشم با این آدمها، بی فاصله... بی قید... بی نگرانی از قضاوت شدن ( تا حدی) کاش میشد تمام قضاوتها را بزاریم تو همین بطری و درش را ببندیم و پرتش کنیم وسط دریای رشت...
سلام......
نمی خواهم از اردیبهشت بگم.....
اما....
انگار که قلم با من قهر کرده.... برام سخت شده نوشتن... چند بار این صفحه را باز کردم وننوشته بستم....
شاید دیگه نباید بنویسم..... باید بگذرم....
باید یه روز اردیبهشتی باشه.... روزی که نباید نوشت دیگه برای همیشه شاید
باید بشینم و نگاه کنم به دوردستهایی که گذشته اند .... به دودی که نمیدونم از کجا بلند شده و به من علامت میده ....
به روزهایی که خیلی گذشته و من فقط گاهی که کذارم به اینجا میرسه و حس خوندنی باشه به یاد میارمشون.... و مثل یه غریبه از خوندشون میرم به همون دنیای نویسنده..... و یادم میره که این منم... علیرضای پیوسته....
اما در چهل و اندی که هرگز باور ندارمش...
- گفت من کی بزرگ میشم....؟
به خودم گفتم ، برای من هیچوقت... برای خودش هم هیچوقت...
- گفتم بزرگ میشی... همین کم کم .... بدون اینکه بفهمی...
ام من برای بزرگ شدن هیچوقت آماده نبودم....
هنوز هم نیستم.... به من نگید که بزرگ شدم.... این آرزوی بزرگ شدن را فراموش کردهام...
برای نوشتن دیگه ذهنم یاری نمیکنه.... همین چند خط چقدر طول کشید .....
تو یه روز اردیبهشتی اومدم.... تو یه روز اردیبهشتی باید برم....
اون روز اما شاید امروز نباشه..... شاید.
گاهی دلت اونقدر میگیره و اونقدر دلت میخواهد حرف بزنی که حد نداره و اونوقت که کسی نیست که بتونی باهاش چیزی بگی اونوقته که میایی اینجا که چیزی بگی....
اما نمیتونی......
پس باز هم تنها میمونی.....
انگار آدمها هر چی بزرگتر میشن تنهاتر میشن اگرچه اطرافشون شلوغتر میشه.....
چرا؟
چون اونها آدم بزرگه هستن.... آدم بزرگا همیشه آدم بزرگ هستن.... اگرچه از اولش آدم بزرگ نبودن.... گاهی حتی آدم هم نبودن....
اما هیشکی یادش نیست که اونا چی بودن....
یا چی میخوان... یا چی میگن....
آدم بزرگا... حتی حق ندارن که برگردن عقب.... چرا؟
چون اون عقب هیچی نیست برای برگشتن....
حتی تو وقت تنهایی...
برای همین من شدیدا تنهام.... و دلم میخواهد که حرفی بزنم... حرفایی که کسی تعجب نکنه از شنیدنش و افسوس بخوره برام که چرا چون توقع ندارن که یه آدم بزرگ اینجوری حرف بزنه... من دلم میخواهد بتونم گریه کنم حتی....
گریه یه آدم بزرگ...
سلام به عشق
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا و بیا تا جایی،
که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند
با تو،
و مزامیر شب
اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه ی عشـــق تر است...
همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارایی کنار حادثه سر می کشیم
من عصبانی هستم....
از همه چیز.... حتی از اینکه اینجا دیگه نمیتونم خیلی چیزها بنویسم.....
از اینکه اینجا دیگه تنها نیستم که بتونم هرچی دلم خواست ( بد و خوب... راست و دروغ) بگم... داد بزنم..... .... خیلی بیشتر عصبانی میشم....
از دست خودم.... از دست یه پسر ۴ ساله.... از .... از ....
و از تمام نقطه چینها....
من که برای خونده شدن نمی نوشتم.... برای خوب شدن می نوشتم...
حالا دیگه خوب نیستم ... از بس که ننوشتم....
حالا من کجا داد بکشم....
این اردیبهشت هم تمام شد....
مثل همه اردیبهشتهایی که دیده بودم....
اینبار .....
چقدر دلم غافله....
سلام اردیبهشت
دوباره اردیبهشت شده
فکرش را بکن
دوباره تکرار شد
اون هوا
اون آسمان.....
و من دوباره ابری هستم
و من دوباره اردیبهشتی
و ....
سلام به این روزها
سلام
میشه دوباره سلام کرد
میشه دوباره عاشق بود
میشه دوباره بهار رو دید
میشه از کنار خیلی خیلی چیزا ساده نگذشت
میشه دوباره بشینی و به دودستها خیره بشی و به هیچ چیزی فکر نکنی
میشه رها شد .... دوباره
میشه فکر کرد که همه چیز از اول شروع شده
میشه فکر که پشت سرت هیچی نیست... هیچی جز غبار
میشه دوباره سفر کرد به شهری که بارها بهش سفر کردی... دوباره ... و دوباره
میشه به موهای تک تک سفیدت نگاه کنی که انگار با هم مسابقه گذاشتن و تو نمیتونی جلوشونو بگیری .... ولی فکر نکنی که داری پیر میشی...
میشه دوباره جوونی کرد....
میشه نوشته هات دوباره بوی عاشقی بدن بعد از سالها ..... دوباره
میشه به راز نقطه چینها فکر کرد.... دوباره
میشه ایستاد و کمی و به خودت هم نگاه کنی.... که حالا اون چیزی نیستی که همیشه میخواستی و تو ذهنت بود.... حالا باید ذهنت را پاک کنی و خودت را و بودنت را باور کنی و شاید قبول کنی .....
میشه فریاد زد... این منم... با همه خوبیها و بدیها.... من را اینگونه که هستم باور کنید
میشه به خودت بیایی و ببینی که آدمهای زیادی به دست تو نگاه میکنند و حرف تو و تو گاهی فراموش میکنی.
میشه فقط یک دونده نبود که همه در حال تماشای اون هستند و اون هیچکس رو تماشا نمیکنه جز به نقطه آخر که کی میرسه و وقتی که رسید هنوز نمیدونه در طول مسیر چه خبر بود .......
میشه آروم تر بود
میشه شاد تر بود
میشه عاشق تر بود
میشه دوباره سلام کرد.....
به بهار و به همه چیز
میشه زمان از دستت بره و ندونی چندم فروردینه و نخواهی حتی بدونی...
فروردین ٩٠ - استانبول
سلام به کودکی
تو بشو دایناسور من میشم اژدها
تو بشو ببر من میشم دایناسور
تو بشو آهو من میشم شیر
هر دفعه هم بیا با هم بجنگیم....
حالا بیا با هم دوست بشیم (اگه جنگ داره مغلوبه میشه وگرنه که همچنان ادامه داره)
حالا تو شدی بهترین بابای دنیا
هیچ جای دنیا بابا مث تو ندیدم.
سلام به بازگشت
گاهی وقتها باید برگشت... باید برگشت کمی مکث کرد... کمی به عقب نگاه کرد... دوباره شروع کرد... کمی از عقب تر....
سلام به تب
وقتی که تب میکنه... باهاش تب میکنی
وقتی بی حال میشه.... باهاش بی حال میشی...
و آخرش وقتی که خوب میشه... احساس میکنی که دیگه جونی نداری....
اما یه اتفاقی برات می افته که انگار بلوغ عشقه....
تا وقتی که ۴٠ ساله نشی نمی تونی بفهمی چه حسی داره
تا وقتی که مرد نباشی نمی تونی بفهمی چه حسی داره
تا وقتی که زیر بار مسئولیت نباشی نمیتونی بفهمی چه سخته....
تا وقتی که پدر نباشی نمی تونی بفهمی که چه نگرانی داره...
تا وقنی که عاقل نباشی نمی تونی بفهمی که زندگی چه غمی داره....
تا وقتی که من نباشی نمیتونی بفهمی که من چی میگم....
.....
سلام روزگار
سلام به روزهایی که بر باد هستند
به روزهایی که به یاد نیستند
به روزهایی که در انتظارشون بودیم
روزهایی که در حسرتشون .....
دارم گم میشم
تو روزگاری که نمیدانم چگونه میگذرند....
ای داد بر داد .. بر این همه حسرت زندگی....
روزها در گذرند
و من.....
گذشته ها هر روز دورتر میشن
و من....
در اکنون غرق شدم.
کمی هوای تازه....هوای بی خیالی...
آرزوییی است محال....
سلام به زمان
به کجا چنین شتابان ؟
انگار که دنبالش کردن....
اونقدر سریع حرکت میکنه که گذشت زمان یادت میره
اونقدر سریع که فرصت نمیکنی بفهمی ....
آخرش هم هیچ
تا نگاه میکنی وقت رفتنه.... و باز هم حکایت همیشگی....
سلام زندگی
همیشه فکر میکردم زندگی قبلش خبر میکنه که میخواهد چیکار کنه...
تازه امروز فهمیدم که همیشه آخرش خبرت میکنه... وقتی تموم شد
اونوقت تازه یادت می افته که چه کارهایی نکردی....
چه زود دیر میشه
توی این روزهای آخر جوونیم تازه فهمیدم که جوونی خیلی وقته اومده و داره میره دیگه...
هی صبر کن و من کلی کار دارم... من درگیر زندگی بودم و هنوز فرصت نکردم به خودم فکر کنم.... من..... هیچی ولش کن...
به این دوران چی میگن؟ میانسالی؟
حالا هرچی... فکر کن ادامه جوونی.... پس سلام.
حداقل میدونم که یه چیزی تازه داره شروع میشه.... پس سلام.
باید چی کارش کنم... من که هنوز درگیر زندگی هستم.... شاید با یه حرف بشه شروعش کرد: سلام.
هی زندگی سلام.
من هنوز هستم اگرچه اسیر عادت. اگرچه اسیر روزمرگی...
اگرچه علیرضای همیشگی نیستم.
اما این منم: علیرضا
دوباره سلام
سلام اردیبهشت
این چه رسمی است که هر اردیبهشت آشفته تر ار همیشه میشم؟
این چه آشفتگییه که منو میبره تا ته غمها... این چه غمیه که منو غرق میکنه تو آسمون...
بعد تمامش ختم میشه به یک نگاه ... نگاهی که خیره میمونه به یک نقطه.
گفت: عدالت خداوندی اجازه نمیده شادی و غم انسانها با هم فرق کنه و کم و زیاد بشه... یعنی اگه من به یک نگاه شاد میشم و تو به شنیدن یک صدا .... این مربوط میشه به ظرفیتهامون که با هم فرق میکنه !!!؟؟ من به اندازه ظرفیتم و تو به اندازه ظرفیتت. و به همین روال غمهات به اندازه شادیهات.. تا برابر بشی.
- اما من نفهمیدم.
اگه همچین ترازویی هست... پس جواب این همه غم که مونده روی دلم و نمیدونم از کجاست را کی میده؟ با چقدر شادی؟ با کدوم شادی؟
پستهای قبلی خودم را که میخوندم دیدم که این حال خراب نه فقط امروز که ظاهرا همیشه تو اردیبهشت حالم از همیشه خراب تره... مثل ابر اردیبهشتی... آشفته و پریشون... پریشونی که از حد بگذره... میبرتت که به یک دنیای دیگه.... به خلسه...
اما من میون زمین و هوا معلقم...
امروز ١۶ اردیبهشت. در آستانه ۴٠ سالگی هستم از امروز یک دهه دیگه آغاز شد. هیجوقت فکر نمیکردم به این سرعت برسه.... حالا باورش چقدر سخته وقتی که کاملا حسش میکنی . عجب حس غریبی است.
فرصت خیلی کارها از دست رفته.... اما همیشه فکر میکنی که هنوز فرصت داری براشون.
کاش میشد زمان را نگه دارم.... برگردم عقب... کمی افکارم را عوض کنم ... کمی گدشته را تغییر بدم... کمی باورهامو عوض کنم..... تا کمی تغییر کنم.
تا کمی باور کنم.
تا کمی ....
تا.
بیخیالش.
امروز اینجایم با غمی غمناک. با شادیهایی که نهفته در یک نگاهند.
نگاهی که خیسه از یه دنیا حرف نگفته.
از غمهای نهفته.
اما امروز ١۶ اردیبهشته و من وارد ۴٠ سالگی شدم. باید باور کنم که ...
امروز ١۶ اردیبهشته و من تو خودم غرقم...
امروز ١۶ اردیبهشته و من همون علیرضای گذشته هستم اما با کلی تغییر.
امروز ١۶ اردیبهشته و در جایی هستم که بهش میگن میانسالی.
امروز..... من هیچ آرزویی ندارم.
سلام اردیبهشت
اردیبهشت از راه رسید
حال و هوای منم دوباره اردیبهشتی شده
مثل ابر اردیبهشت
مثل هوا
مثل ....
اردیبهشت سلام.
.....
پستی که نوشته شد.... اما خوانده نشد....
اما با چشمهای داغ چه کنم...
با مدارا..؟
با .....
-
حس نوشتن کجاست....
اون جنس نوشتن کجاست؟
نقطه چینهایم کجا به هم رسیدن؟
کی خطی شدن ممتد؟
خطهای زندگی کجا خط خطی شدن؟
پشت این همه خط ... خط من کو؟
راهی که میرفتم کجا خطی شد... خطی مستقیم
پایان خط مستقیم کجاست... یک نقطه.
اما نطقه چینها پایانی نداشتند...
برای بازی نقطه چینها دلتنگم...
اکنون در آستانه این در به انتظار چی هستم...
آستانه این در ، چهل سالگی است با تنها یک نقطه در پائین پایش....
این نقطه مرا محسور خودش کرده...
حال از همه نقطه ها بیزارم....
به اندازه تمام کسانی که من را کودکی نمیدانند تا ....
کودکی که به دنبال یک توپ میکرد... توپی که تنها یک نقطه بزرگ بود وقتی زیر پات بود میشد با یک شوت پرتش کنی بره آسمون....
یا حتی کودکی که میرفت مدرسه به عشق گرفتن نمره بیست.... ولی بیشتر از ده بهش نمیدادن...
فرقش چی بود... هردو نقطه داشتند....
فقط نقطه نباید تنها میشد...
اون روز که سنم دو رقمی شد یادم نیست...
اما خوب یادمه که یه نقطه اومد کنارم....
چقدر صبر کردم که بشم بیست ساله...
نه برای اون نقطه... که برای بیست سالگی چقدر نقشه داشتم...
پسرای بیست ساله از دخترای هیجده ساله بزرگتر بودن....
چقدر زود اون نقطه شد یک خط ایستاده...
یادم نیست کسی فهمید من بیست سالم شده یا نه....
برای کسی هم مهم نبود ظاهراً
مدتها طول کشید تا خاطرات آغاز سی سالگی را کمرنگ کنم
اگرچه بعد از مدتها تمام خطها شده بودن یک نقطه که تنها نبود...
اما من ... باید با تنها شدنم کنار میومدم.... تا از تنهایی دربیام...
اما امروز...
تنها به اندازه تمام زندگیم بزرگ نشدم...
کمی بیشتر... و شاید حتی بیشتر...
اما از این نقطه در انتظار میترسم...
کاش همانی بودم که راز نقطه ها را نمیدانست....
و من از همه دانستنها بیزارم.... و از همه نقطه ها.
سلام
روزها در گذرند.
روزهایی که به هیچ خاطری نمی مانند.
روزهایی که تنها طول عمرند...
و روزی خواهم پرسید که این روزها چگونه گذشتند...و من جوابی نخواهم داشت...
پس به خاطر بسپاریم... شادی پنهان زندگی را...
سلام گاهی
اون روزها عشق گاهی بود
غصه گاهی.
اون روزها نگاه بسیار بود...
اشک بسیار.
اون روزها شوق بود...
جاری شدن کلمات بود.
اون روزها شادی به نام غم عشق جاری بود...
تو اون روزها...غفلتها حباب شادی بود....
امروز حسرت اون روزهاست...
سلام ...
و من گریه کردم
و فقط گریه کردم....
گریه کردم.....
....
و گریه کردم و کمی اشک ریختم.
سلام نقطه.
امروز جمعه نقطه.
فردا شنبه نقطه.
مثل همیشه نقطه.
روزها بر باد نقطه.
عشق نقطه. شادی نقطه.
سلام به شادی
گاهی شادی اونقدر بی صدا از کنارت دور میشه که حتی برگشتنش برات عجیبه....
گاهی عادت اونقدر راحت میشه برات که دیگه به شادی فکر نمیکنی....
گاهی حسرت میخوری به عادت شاد بودن....
گاهی فقط گاهی ... فرصت میکنی به حسرت خوردن...
سلام به عادت
وقتی به ننوشتن عادت میکنی.... به خیلی چیزهای دیگه هم میتونی عادت کنی....
زندگی مثل ساعت میمونه....
گاهی زوده....
گاهی دیره.....
گاهی همه عقربه هاش روی هم میافته.... گاهی دورن....
فقط پیچ عقربه نداره... که گاهی بکشیش عقب....
سلام به اردیبهشت
امروز......... چند سال میگذره؟
سی و هفت سال گذشته....
همیشه روز تولدم حس خاصی دارم... حس جدایی.... حس تنهایی...
حسی که مثبت نیست.... کمی منفی...
اگرچه این روزها کلا حس خوبی ندارم....
گاهی تنها یه فکر کوچیک ... یه حرف کوچیک... اونقدر دورت میکنه.. که فکر میکنی هرگز نزدیک نبودی.... گاهی زندگی اونقدر غرقت میکنه که فکر میکنی زندگی یه عادته....
اونوقت به خودت هم عادت میکنی.... عادت به عادی بودن.... یادم رفته که کی بودم... چی میخواستم..... چی شدم....
وقتی نوشته های قدیمی را میخونم... تعجب میکنم... این خود من بودم؟
چه دور.... چه نزدیک
سلام به قصه ها
ناگهان نگاه میکنی میبینی همه چیز گذشته.... تمام روزهای سخت... روزها تنهایی...
تا نگاه میکنی میبینی مدتهاست که نداشته ها کنارت هستند و تو یادت رفته که روزی حسرت میخوردی برای داشتنشون....
تا نگاه میکنی ..... اشک تو چشمهات جمع میشن....
شادیهای زندگی کم نیستند.... من شادم.
اینجوروقتها بیشتر میترسم... ولی ....ولی ما براشون خیلی رنج کشیدیم...
دروغ نگفتیم... نه به خودمون نه به دیگرون.
از دل اون همه ناامیدی.... از پشت همه اشکهای پشت پلک.... رسیدیم .
قصه ما را کی گفت؟ کی شنید....
همه اون روزها ... همه اون غصه ها .... واقعا میشه گفت که قصه بود...
تمام اون آرزوهای شاد باشی و همیشه عاشق.... خوبه که به خاطرم مونده....
یادم باشه خوب باشم.
سلام به روزهای رفته
روزهایی که رفتند مثل یک رویا میمونند... مثل یه فکر نازک....
خیلی دور.... خیلی نزدیک....
کی بودم.... کی شدم.... چی شدم..؟
کجا بودم... کجا هستم.... ؟
گم بودم.... گم شدم....؟
رها بودم..... حالا درگیر....؟
فراموش کردم... لذت بودن را
حتی لذت بازی ابنبات کوجک در دهان....
لایه های زندگی دارن مدفونم می کنند....
سلام به قیصر
و شاید بی سلام به یاد قیصر
قیصر عزیز او که نامش با حرف آخر عشق شروع میشد ما را تنها گذاشت....
به یاد او تنها همین یک حرف عشق کافی است......
برای احترامش تنها میتوان شعرهایش را کمی عاشقانه تر خوند....
براستی که میتوانست فقط یک اردیبهشتی باشه.....
چه اسفندها دود کردیم برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از همین راه.......
و این هم دستور عشقش بود ...
دست عشق از دامن دل دور باد!
ميتوان آيا به دل دستور داد؟
ميتوان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بيگزاره در نهاد ما نهاد
خوب ميدانست تيغ تيز را
در كف مستي نميبايست داد
(دستور زبان عشق)
همیشه با حسرتی عاشقانه یادش خواهم کرد.....
سلام به ۳۷
امشب آخرین شب ۳۶ سالگیم......
امشب ولی با اون ۳۵ شب آخر فرق داره.....
امشب با آریو آخرین شب را احتمالا تا صبح بیدار هستیم.....
امشب ۳۶ چنین شبی گذشت برای چنین روزی اردیبهشتی.....
امشب به یاد همه اسفندها که دود شد...
امشب به یاد شبی که زاده شدم... در چنین شبی... اما امشب در آغوش دارم کسی را که چون من در همین شبهایی که گذشت زاده شد... از عشقی که مسافرانه آمد اما همیشگی شد.....
امشب زیباست... همچون همه شبهای دنیا.........
سلام - سلام
سنگ صبور محرم دل بود.....
شاید دوباره نوشتم... شاید جایی دیگر شاید زمانی دیگر....
شاید ..... شاید که نه...... چون عاشقی هنوز ادامه دارد....
سلام
و تنها يک سلام بدون هيچ.... بدون نقطهچينهايش.....
و اين يعنی ديگر به دنبال کسی نيستم..... ديگه جستجو نميکنم... که براستی يابندهترين هستم.....
برای او که با من بود.... برای اويی که با تو بود.... و اکنون بیما هستند.... آرزويی جز عاشقی ندارم... همانگونه که برای تو دارم.... و برای خودم.
و برای همگان.... هميشه آرزوي چنين عشقی را برای همه داشتم که اکنون در آغوش دارمش....
عشقی .... نه از عشق آدمی به آدمی....
حرفی ... نه زمينی.....
نگاهی ..... نه به وسعت درياها....
بيشتر....
عشقی ارديبهشتی... که تنها بايد ارديبهشتی باشی... تا بتونی گذرش را بر روی پوست صورتت حس کنی....
عشقی ارديبهشتی..... حرفی ارديبهشتی..... و نگاهی به اون روز ارديهشتی که سرانجام برايم رسيد.....
فردا.
....تمام اسپندها نثارش باد.....
سلام به نوروز
سلام به عشق..... سلام به نوروز....
سلام به تو...... سلام به زندگی....
هنوز هستم.... هنوز عاشقانههایم پایانی ندارند.....
برای نوشتن و گفتن فرصتی نیست..... گلایهای هم نیست....
روزهای خوب رسیدن.... روزهای خوب بودن.....
برای گذشتههایی که ما را به هم رساند، بسیار شادم... اگرچه بسیار سخت گذشت..... همان روزهای نقطهچین....
ترک کردن این خانه سخته... اما به زودی ترک خواهم گفت....
وقتی که نگاه میکنم..... میبینم که چقدر تغییر وارد زندگیم شده..... اون روزها جقدر برام دور شده و غریب.... انگار که زندگی میبایست همیشه همینجور میبود.... اگه قبلاٌ نبوده .... چرا؟
کسی بهم گفت که اگه اون روزها بیشتر مینوشتی به این خاطر بود که دردی در سینه داشتی که از غرور زیادت نمیتونستی به کسی بگی... و هیچکس از رازهایت خبر نداشت... پس مینوشتی تا آروم بشی.... این روها دیگه دستانم دیگه روی کیبرد حرف دلم را نمیزنه.... خوبه یا بد نمیدونم.... وقتی که آروم هستی از چی میشه فریاد زد.....
از خیلی چیزها این روزها سرد هستم.... بجز تو....
علیرضا خیلی عوض شده..... روزهای نه خیلی دور گفته بودم که احساس میکنم درمرز عبود هستم... عبور از رورانی به دوران دیگر.... امنون در دورانی هستم که با حضور تو برایم شکل گرفته. تو نقش اصلی این روزها هستی..... هنوز یادت هست که برای برگشتنت چند شمع روشن کردم؟
برای بودنت و موندنت چند شمع دیگر روشن کنم؟ کدوم پروانه را به آتش این عشق بسوزونم؟
اما تو باور نکن..... که من روزی سرد باشم..... که من هم شمع هستم و هم پروانه.... تو جان این پروانه هستی و شعله این شمع....
تا وقتی که هستی ..... بوی زندگی هست.... بوی عشق..... بوی عاشقی.... بوی سین، الف، ر ... و باز هم الف.....
نگاهم از اون دوردستها به تو رسیده.... و به تو تموم میشه....
به کی سلام کنم...
باید اول به تو سلام کرد.....
سلام.
سلام بدون هیچ نقطه چینی....
نقطه چینهایم با حضور تو شدند نقطه.
این روزها را چقدر دوست دارم.... نزدیک و نزدیک تر شدن تو.... به تو .... از تو.....
روزهایی پس از روزهای تنهایی.... روزهای خوب زندگی بی آنکه نگران رفتن باشی.... بی آنکه فکر دیگری کنی... بی آنکه شک داشته باشی.... روزهای یقین.....
روزهای سختی که گذشت.... روزهایی که با نگرانی گذشت...... تمام انرژیم را گرفته اند انگار.... و این روزها گو شه ای نشسته ام و همچون گربه ای نوازش میشوم.... چشمانم را که میبندم نو.ازش دستی ... حس خوب زندگی را برایم القا میکند.....
اکنون نگرانیهایم از جنس دیگری است..... نگرانیهای شیرین زندگی اند..... شیرینی با تو بودن... در کنار من بودنت را دوست دارم......
صدای زندگی را میشنوی؟
چنين کنند با عاشقان....
گفتی دوستت دارم و رفتی.من حيرت کردم .از دور سايه هايی غريب می آمداز جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهايی و شايد عشق... با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت ... گفتم عشق را نمی خواهم ... ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه که بود و گم شدم... و اين ها پيش از قصه لبخند تو بود ....
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه و اندوه ... از پاره ابرهای هجر،باران شوق می باريدو اين تکه گوشت افتاده در قفس قفسه سينه ام را آتش ميزد ... و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حيرت می کردند و اين وقتی بود که هنوز دست هايت انگشتانم را نبوييده بودند ...
چيزی درونم فرياد می کشيد.چيزی شعله ور می شد .شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود ... من نيست شده بودم ...و اين هنوز پيش از قصه نگاه تو بود ...
فرشته ای پر کشيد تا نزديک تر آيد و در شهود با ما انباز شود .من به خاک افتادم ... ناخنهایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشيدی . گفتی : "برخيز ! "گفتم : "نتوانم."بعد نا گهان چشم هايت تابيدند و من تاب از کف دادم ... مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود . بعد تو اشک هايم را از گونه هايم ستردی . من گويی در چيزی فرو می رفتم .گفتم :"اين چيست ؟" گفتی: "اندوه! اندوه! "بعد فروتر رفتم ...
ديگر حالی نبود.عاشقی نبود.عشقی نبود.فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی.... بعد تو لبخندی زدی و گفتی : "چنين کنند با عاشقان."
-چند روايت معتبر؛ مصطفی مستور
برای بار دوم ....
هر شب که می خواهم بخوابم ،می گويم
صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ
وانمود می کنم
هيچ دلتنگ نبوده ام
صبح که بيدار می شوم ،می گويم
شب،با چمدانی بزرگ می آيد
و ديگر
نمی رود ...
برای اين همه عاشقی ... صبوری ... و تحمل کردنت ............ تا هميشه ...
گاهی یادم میره که من هم آدم هستم.... گاهی همه یادشون میره انگار....
گاهی تو هم یادت میره عشق و غرور علیرضا را.....
گاهی اینوقتها احساس تنهایی میکنم....
گاهی ... فقط گاهی.
....
می آيم ، می آيم ، می آيم
با گيسويم :ادامه بوهای زير خاک
با چشم هايم:تجربه های غليظ تاريکی
با بوته ها که چيده ام از آن سوی ديوار
می آيم ، می آيم ، می آيم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه ، به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
درآستانه پر عشق ايستاده
سلامی دوباره خواهم داد ....
با تو هستم ... می مانم ... تا هميشه ....
این روزها .... لابلای زندگی گم هستم.... نه خودم . نه تو . نه هیچ کسی نیست که پیدام بکنه....
این روزها فقط از شنیدن صدات خیالم راحت میشه که هستی..... نیستم که ببینمت.. نه تو را و نه خودم را.... از ظاهرم میشه فهمید....
این روزها لابلای زندگی گم شده ... حضورش تلنگری است به ما که همدیگر را فراموش نکنیم.... وظیفه ای داشت.... شاید نزدیک کردن ما به هم.... فراموش که نکردیم... شاید غفلت از هم.. شاید .....
شاید فقط غفلت من...
من این روزها نیاز دارم به تجات از لابلای فراموشی هام.... به حضور بیشتر تو .... به .....
او روزی دوباره خواهد آمد.... با آغوشی باز به استقبالش خواهیم رفت... روزی که مثل این روزها نباشه... روزی که....
میدونی که هنوز هم آی لاو یوی من هستی.....
با هر تصمیمی که بگیری.....
این روزها تو تنها چیزی هستی که در یادم هستی.....
تنها کسی هستی که برایت وقت می گذارم اگرچه بسیار اندک......
این نبودنها از آرامشی است که تو به من هدیه کردی...... ارامشی به من انگیزه داده.....
میدونی که چقدر خسته ام و خوب میدونی که تا این موقع شب بیدار موندنم چه معنی داره.....
هنوز هم بهت میگم.... حتی در شرایط بدتر از این.....
....
اين بار هم وقتی که بيشتر از هميشه به بودنت کنارم احتياج دارم، تو نيستی ... تو اين روزهای سخت ... روزهای ترديد و وسوسه .... روزای فکرهای هر چه باداباد و پشت پا زدن به همه حرف ها و نگاه ها ... روزای سخت تصميمی که نمی خوای، اما مجبوری ... روزهايی که بايد برام پر از حس لطيف زندگی باشه و نيست .... روزهايی که می دونم يه روز براشون حسرت می خورم ... تو نيستی .... باز هم نيستی ... می دونم که نبودنت اين بار خيلی فرق می کنه ... می دونم که دلت با منه اما ....
اين روز ها حتی شنيدن صدای تو هم چيزی در حد يک احوالپرسی ساده ست که نمی توانی حتی عجله ات را برای رفتن پشت آن پنهان کنی ... و زمانی که هستی ،آنقدر خسته ای که ....
اين روزها تلخم و سرد و خسته ... می دانم ... انقدر رنجورم و حساس که حتی تاب شنيدن دوستت دارم های دوست داشتنی ات را هم ندارم ... برای لحظه ای می خندم و ديوانگی می کنم ... لحظه ای ديگر اين بغض بی قرار لعنتی امانم نمی دهد و اشک ...
مرهمی نيست ... محرمی نيست ...تنهايم ... بی انصافانه تنهايم .... پيش از آنکه دير تر شود ... پيش از آنکه غرق تر شوم ... چيزی بگو ... کاری بکن ...
....
فالت را به من بده
تا از دستت بگويم :
در اتفاقی که می افتد
زمان تکه تکه می شود
و تنی که رو به روی تو
در تو به توی نقش ها گرفتار است
خوب می داند
قسمتش آخر
تلخی اين فنجان است و باز
می خواهد در نقش و نگار دستانت
ته نشين شود .*
*گراناز موسوی
مطالب قدیمی تر »
