گاهی دلت اونقدر میگیره و اونقدر دلت میخواهد حرف بزنی که حد نداره و اونوقت که کسی نیست که بتونی باهاش چیزی بگی اونوقته که میایی اینجا که چیزی بگی....
اما نمیتونی......
پس باز هم تنها میمونی.....
انگار آدمها هر چی بزرگتر میشن تنهاتر میشن اگرچه اطرافشون شلوغتر میشه.....
چرا؟
چون اونها آدم بزرگه هستن.... آدم بزرگا همیشه آدم بزرگ هستن.... اگرچه از اولش آدم بزرگ نبودن.... گاهی حتی آدم هم نبودن....
اما هیشکی یادش نیست که اونا چی بودن....
یا چی میخوان... یا چی میگن....
آدم بزرگا... حتی حق ندارن که برگردن عقب.... چرا؟
چون اون عقب هیچی نیست برای برگشتن....
حتی تو وقت تنهایی...
برای همین من شدیدا تنهام.... و دلم میخواهد که حرفی بزنم... حرفایی که کسی تعجب نکنه از شنیدنش و افسوس بخوره برام که چرا چون توقع ندارن که یه آدم بزرگ اینجوری حرف بزنه... من دلم میخواهد بتونم گریه کنم حتی....
گریه یه آدم بزرگ...
