سلام......
نمی خواهم از اردیبهشت بگم.....
اما....
انگار که قلم با من قهر کرده.... برام سخت شده نوشتن... چند بار این صفحه را باز کردم وننوشته بستم....
شاید دیگه نباید بنویسم..... باید بگذرم....
باید یه روز اردیبهشتی باشه.... روزی که نباید نوشت دیگه برای همیشه شاید
باید بشینم و نگاه کنم به دوردستهایی که گذشته اند .... به دودی که نمیدونم از کجا بلند شده و به من علامت میده ....
به روزهایی که خیلی گذشته و من فقط گاهی که کذارم به اینجا میرسه و حس خوندنی باشه به یاد میارمشون.... و مثل یه غریبه از خوندشون میرم به همون دنیای نویسنده..... و یادم میره که این منم... علیرضای پیوسته....
اما در چهل و اندی که هرگز باور ندارمش...
- گفت من کی بزرگ میشم....؟
به خودم گفتم ، برای من هیچوقت... برای خودش هم هیچوقت...
- گفتم بزرگ میشی... همین کم کم .... بدون اینکه بفهمی...
ام من برای بزرگ شدن هیچوقت آماده نبودم....
هنوز هم نیستم.... به من نگید که بزرگ شدم.... این آرزوی بزرگ شدن را فراموش کردهام...
برای نوشتن دیگه ذهنم یاری نمیکنه.... همین چند خط چقدر طول کشید .....
تو یه روز اردیبهشتی اومدم.... تو یه روز اردیبهشتی باید برم....
اون روز اما شاید امروز نباشه..... شاید.
